۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

سالهاست که با واقعیت آدمها زندگی می کنم ،نه با حقیقت آنها ...

سیگارش با فندکی که تو فرودگاه براش خریده بودم روشن کرد و پکی زد بهش و بعد سیگارو که حالا فیلترش ماتیکی شده بود گذاشت تو جاسیگاری و لبی به فنجان قهوه فرانسه اش زد و رو کرد بهم و گفت : فکر نمی کنی دروغ بگه
گفتم :بگه کی ضرر میکنه خودش متضررمیشه من که صداقت به خرج دادم ،لبخند تلخی زد و گفت :آره مثل من که حالا بعد از 5 سال دوباره برگشتم با یک بچه ضرر کردم گفتم :نه توهم ضرر نکردی خوب برای تو یک چیزهای دیگه معیار و ارزش بود که برای من نبود تو می خواستی همه مسائل را خودت تعیین کنی و خودت همه چیزو در اختیار بگیری و تصمیم گیر خودت باشی
ولی من می گفتم نه برای اینکه کاری بکنی نه باید هیچ کاری بکنی البته نباید تلاش را از بین برد به قول استاد کار ما چیست در جهان کار ما هیچ کار ما نگاه
دوباره لبی به قهوه ترک کرد و گفت : باشه ولی آخه یک وقتهای تابلو داره بهت دروغ میگه :گفتم ببین می دونم بذار بگه عادت کردم به اینکه این روزها با واقیعت آدمها طرف بشم تا حقیقتشون ،حالا اگر می خواهند این واقعیت دروغ باشه خوب بذار باشه ...
تجریش ،کافه ویونا اردیبهشت 89

۲ نظر:

آزاد گفت...

بعضی آدم ها گاهی اوقات برای رسیدن به اهدافی که در زندگیشون دارن، از حقیقت فاصله می گیرن و یا پنهانش می کنن... نه اینکه خودشون بخوان، مجبورن. این اجبار گاهی به قدری بهشون فشار میاره که حتی در روزمره ترین اتفاقات زندگیشون هم از حقیقت فاصله می گیرن. این کار به نظر من یا تو مخاطب که داریم از دور نگاه می کنیم، شاید مضحک به نظر برسه، ولی ممکنه برای انجام دهنده خیلی حیاتی باشه... خود ما هم در خیلی از جاها همین طوری هستیم، باور نداری کارهای خودت رو یه ری ویو کن...

آساره گفت...

خوشحالم که خوبی رفیق قدیمی. چه خبر