مترو، غربت است. تاکسی، تنهایی.مینیبوس حماقت است، اتوبوس حسرت زنی که در ردیفی عقبتر از ما نشسته است.هواپیما، فقط هواپیما است؛ فرودگاه است که آدمها را عشقها را میبلعد. نجاتدهنده در گور هم نیاست. وقت مُردن، روح هم پرواز میکند. هواپیما است که هر بهانهای را جرات پریدن و رفتن میدهد. چهقدر آدم که بر بالهای این رفیق آهنی، پرنده شدند رفتند ...و قطارها ... قطارها، همیشه میروند اهواز ِ آنسالهای سگی!دیروز توی دفتر یادبود «دوچرخه» برای خوانندگان نوجوانشان نوشتم: «بچه که بودم، خانهمان کنار ریل راهآهن بود. قطارهایی که به جنوب میرفتند، تمام کودکیهام را بردند اهواز. حالا شنیدهام ریلها را جابهجا کردهاند از خاطرات کودکیام...» چیزی شبیه این نوشتم، شاید هماین نبود، یادم نیاست. آخرش هم نوشتم: «دلام برای قطارهای جنوب تنگ شده. لطفا هفتهنامهء دوچرخه به قطارها بیشتر توجه کند!» باز هم یادم نیاست؛ چیزی توی هماین هوا......